تبليغاتX
قلم به دست مزدور - خورشید.من.رودخانه
روزنگاری های یک روزنامه نگار
بیکار که می شدیم می زدیم به صحرا . راهمان را از کنار رودخانه می گرفتیم و می رفتیم تا جایی که آب ما را به خود می خواند.دمی می نشستیم.نگاهی به خورشید می انداختیم و نگاهی به آب.نفسمان هنوز تازه نشده به آب زده بودیم.از آب که خسته می شدیم روی شن های کنار آب لم می دادیم وچشم هایمان را می بستیم .خورشید تا دلش می خواست نگاه امان می کرد.گاهی سر به سر خورشید می گذاشتیم و در میان شن ها می غلتیدیم.شن ها که به تنمان می چسبید انگار که زره ای سنگی به تن کرده بودیم.خورشید رو ترش می کرد.

تابستان گذشته هوای بچگی ها به سرم زده بود.از خانه بیرون زدیم.جاده زیر پایم نشست تا مرا به رودخانه بکشاند.به رودخانه که رسیدم خورشید نیشخندی زد و روی برگرداند.انگار نه انگار مرا دیده بود.زمین همه رودخانه را سر کشیده بود.شاید هم خورشید شیره جانش را مکیده بود.روی ترش کردم.کودکی ام به خشکسالی خورده بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 مهر1387ساعت 17:59  به قلم حمید اسلامی راد  |