چهار شنبه به خانه كه رسيدم علي آقا سرايدار ساختمان گفت كه نامه داشته ام.داده بود بچه ها برده بودند بالا.رفتم بالا.نويد در را باز كرد.كيفم را روي ميز ناهار خوري رو به روي در ورودي گذاشتم و همان جا دنبال نامه گشتم.ميز رو به روي در ورودي بيشتر از اين كه ميز ناهار خوري باشد ميز كار است.هرچيزي كه به دستشان مي رسد مي گذارند روي ميز.از بيرون كه مي رسند مانتو شلوارشان را آويزان مي كنند روي دسته صندلي ها.يك گوشه ميز جعبه هاي رنگ و ليوان قلم مو ها و وسايل نقاشي چيده شده است.كتاب هاي زبان و ديكشنري هم روي ميز جا دارند به همراه چندين مجله و روزنامه.ميان همه كاغذهايي كه روي ميز بود چشم دواندم تا پاكت نامه را پيدا كردم.گمانم درست بود.نامه سارا بود.تا چشمم به نشاني فرستنده و شهر اليگودرز افتاد اين را فهميدم.نامه را باخودم به اتاق بردم.رخت خانه پوشيدم و آبي به دست و رويم زدم.نامه را بازبا خودم دوباره به پذيرايي بردم .سارا- دختر خودم - پرسيد :نامه از كيه؟گفتم:يه دوست. يه آشنا.مي شه يه چايي برام بريزي؟
نامه را با پست پيشتاز فرستاده بودند و نشاني كميته امداد اليگودرز رويش نوشته شده بود. در پاكت را آهسته و با دقت باز كردم كه پاره نشود.سارا همين طور كه چاي را جلويم مي گذاشت ،گفت:فهميدم كي فرستاده.
بعد اومد تو بغلم نشست و دستاش رو انداخت دور گردنم و حالت غمگيني به چشم هاش داد و پرسيد : بابا چرا اسم اونم ساراست.من دوست نداشتم.نمي شد يه نام ديگه پيدا مي كردي؟حالا نمي شد نامش سارا نباشه ؟اونم كجا اليگودرز.هر دومون لريم.
دستي به موهاش كشيدم و پيشانيش رو بوسيدم و با لبخند به اش گفتم:هيچ كس كه جاي تو رو نمي گيره.تو كه عزيز بابايي.تازه خودت كه يادته اين نام رو هردو با هم انتخاب كرديم.
اين رازي بود ميان من و سارا و سكوت كرد.بعد لبخندي زد از بغلم پريد بيرون.كاغذها را از پاكت بيرون كشيدم.سه تا بودند.يك نامه حروفچيني شده به امضاي خانم داودي بود؛نوشته بود كه سارا با معدل ... در كلاس سوم قبول شده است.معدل رو ننوشته بود و يه خط آبي جلوش كشيده بود.برگه دوم نقاشي سارا بود؛خورشيد،دوتا كوه، و خانه اي شيواني كه باز رنگ آميزي اشان نكرده بود.با خودم گفتم ؛يادم باشه تو نامه براش بنويسم كه نقاشي هاش رو رنگ آميزي كنه.يه بسته مدارنگي خوب هم بخرم و براش بفرستم.
برگه سوم نامه سارا بود كه با خط خودش نوشته نشده بود.نه بد خط بود و نه خوش خط ولي خوانا بود؛با رنگي ميان قهوه اي و مشكي _ شايد رنگ جگري_.به گمانم نامه را خانم داودي برايش نوشته بود. نامه زبان كودكانه اي داشت كه گويا خانم داودي هنگام نوشتن برخي جاهايش را تغيير داده بود و نامه دو زبان متفاوت را پيدا كرده بود.نامه را كه خواندم جگرم اتش گرفت.سارا از چيزي نوشته بود كه تا آن لحظه از آن بي خبر بودم.دوباره نامه را برداشتم واز آغاز خواندم؛
"به نام خدا
با عرض سلام و خسته نباشي خدمت آقاي ....اميدوارم حال شما و خانواده محترمتان خوب باشد.
و حالا كه شما را به ما معرفي كرده اند بسيار از شناخت با شما خوشحالم و من مي خواهم با شما درد دل كنم و مشكلم را بگويم.اگر مي خواهي بداني اسم من چيه؛اسم من سارا رضايي است و دختري روستايي هستم و در روستايي به نام جهانخوش زندگي مي كنم.من هفت سال داشتم كه پاي راستم را بر اثر آتش سوزي سوخت و همه انگشت هاي پايم را از دست دادم و بسيار از درد پايم رنج مي كشم.من حتي نمي توانم كفش بپوشم.من هم دوست دارم مثل دوستانم و همكلاس هايم درست راه بروم و كفش بپوشم.وقتي به مدرسه مي روم بسيار در مقابل دوستانم خجالت مي كشم و با خودم مي گويم خدايا چرا بايد آنها پاي سالم داشته باشند و لي من ندارم.من هم دوست دارم پايم را عمل كنم و مثل همه راه بروم و حتي پدر ندارم و وضعيت خوب هم نداريم كه پايم را عمل كنم و من با يد به پاي همه اين مشكلات بسوزم وبسازم.به خدايي كه مي پرستيد من ديگر بزرگ شده ام و روي بيرون آمدن هم ندارم.به خدا قسم اين نامه را با اشك و آه مي نويسم.تو را به خدا قسمتان مي دهم به ما كمك كنيد و مقداري پول برايم بفرستيد تا بتوانم از اين مشكلات جانسوز نجات يابم من واقعا به كمك شما نيازمندم.من دختري يتيم هستم اگر شما دل من را شاد كنيد خدا هم دل شما را شاد مي كند.اميدوارم كه به من كمك كنيد و ديگر حرفي براي گفتن ندارم.منتظر جواب نامه شما هستم و شمارا به خداي بزرگ مي سپارم.
(خدا حافظ)"
نامه را تا زدم و گذاشتم روي ميز.خانم داودي هم در نامه حروفچيني شده خواسته بود به دلخواه به تهيه سبد افطار خانوار يا لوازم تحرير و كيف مدرسه براي سارا كمك كنم.روي مبل مچاله شده بود و فكر مي كردم براي سارا چه كار مي توان كرد.سارا را چند سالي بود كه مي شناختم.بچه هاي طرح اكرام معرفي اش كرده بودند.هر از گاهي در اندزه توان پولي برايش واريز مي كردم.تا جايي كه از دستم بر مي آمد.گاهي هم كه دستم تنگ مي شد و از پس خودم هم بر نمي آمدم چيزي به سارا نمي رسيد. سارا يك بار برايم نقاشي اش را فرستاده بود.يك بار هم تلفني با هم حرف زده بوديم.اما اين نخستين نامه اي بود كه برايم فرستاده بود.و درست زماني نامه رسيد كه دستانم بسته بود.از يك سو در گروه مجلات همشهري پا در هوا بودم و از يك سو چند ماهي بود كه زندگي را بدون كار دوم و در آمد دوم سر مي كردم؛با كرايه هاي پرداخت نشده و روي هم تلنبار شده و چند بدهي ريز و درشت.باز خدا را سپاس كه صاحبخانه آدم خوبي بود و با شرايط من كنار آمده يا شايد هم در اين شش سالي كه در خانه اش نشسته ام به شيوه پرداخت هاي من عادت كرده است.با اين همه بايد براي سارا كاري مي كردم.كاغذ و قلم برداشتم و نامه اي اميدوارانه برايش نوشتم.همچنين برايش نوشتم كه خدا دوستاني در زمين داردكه ناشناخته اند و كار آنها اين است كه به بندگان خدا كمك كنند و از مشكلات شان گره گشايي كنند.نوشتم دوستان خدا براي خشنودي خدا به ديگران كمك مي كنند و به دنبال نام و آوازه و سودجويي نيستند.برايش نوشتم همه تلاشم را مي كنم تا يكي از دوستان خدا را پيدا كنم و از او بخواهم به سارا كمك كند.
حالا بايد دنبال دوستان خوب خدا بگردم كه به كمك سارا بيايند.دوستان خوب خدا را كجا ميتوان پيدا كرد.آنها كه شناخته شده نيستند.نام و آوازه اي ندارند.چگونه مي توان به دنبال كساني گشت كه از كمك كردن به ديگران دنبال سود مادي نيستند.سارا از من كمك خواسته بود و حالا من بايد برايش كاري مي كردم.به اين نتيجه رسيدم كه داستان را اينجا بنويسم و از همه دوستانم بخواهم آن را براي ديگر دوستان شان بفرستند.مي دانم كه ما در ميان دوستان مان دوستاني داريم كه دوستان خدا هستند ولي خودمان نمي دانيم.دوستان خدا كافي است بشنوند يا بخوانند كه جايي كسي به كمك نياز دارد.بي درنگ دست به كار مي شوند و كاري را مي كنند كه فرشته ها از انجام آن ناتوانند.شما هم با من همراه شويد و دنبال دوستان خدا بگرديم.