این روز ها چندان خوشایند نیست.من گرفته تر از این آسمانم و تنها تر از این خورشید ابر زده.من باریدم و آسمان هم.حالا باید همه آن دشت های کودکی را تنهایی زیر پا بگذارم بدون همبازی کودکی هایم.حالا هر وقت پا به دشت و کوه می گذارم باید به یاد همه خا طرات کودکی اشک بریزم .
برادرم همبازی کودکی هایم پر کشید و رفت و من ماندم و همه یاد های تلخ و شیرین کودکی.حالا غمگین تر و افسرده تر از آنم که بتوانم چیزی بیشتر از این بنویسم.
من داغدار برادرم هستم.علی یک سال و یک ماه از من بزرگتر بود و هفته پیش زندگی را رها کرد و رفت .او تنها ۳۵ سال داشت و حالا پسر بچه ای ۶ ساله از او به یادگار مانده است.