مجموعم تلویزیونی شهریار با مرگ شاعر به پایان رسید بی آن که چیزی از زندگی او دستگیرمان شود.شهریار تنها و شهریار بی شهر و بی یار.داستانی دستکاری شده با برش هایی نارسا از زندگی شاعر که همه چیز در آن دگرگونه شده بود.دستکم چنین سریالی ـ به گفته یکی از دوستان دو ریال هم نبود ـمی توانست به بازخوانی کارنامه شعر معاصر و باز نگری جریانها و رویکردهای شعری و ادبی چند دهه گذشته بپردازد و مردم را با شعر معاصر آشنا کند اما دریغ که نه تنها این فرصت از دست رفت که نگاه بدبینانه ای درباره زندگی شاعران در مردم پیدا شد.داستانی که بیشتر چهره های آن و رویدادها و پیشامدهای آن پاک شده بود.
درود بر همه دوستان.با این که اردیبهشت ماه رو به پایان دارد و به گفته مردم شادباش سال نو در این روزها دیگر دیر شده است بد نیست سال نو را خجسته بادی بگویم.از این که بگذریم ماه های بسیاری است که چیزی در این جا ننوشته ام که گله مندی برخی دوستان را که خواهان پر کاری اینجانب هستند در پی داشته است.از این رو امیدوارم پوزش مرا برای این پشت هم اندازی و تن پروری بپذیرند.
در نخستین نو شته های سال نو می خواهم یکی از سروده ها را که با سفارش دوستان دست به ویرایش آن زده ام و خوشبختانه کار بهتری از خوانش گذشته آن شده است برایتان بنویسم.امیدوارم که خوشتان بیاید و هم چنین دیدگاه خود را در این باره بنویسید و اما سروده:
نگاهم
به گل های فیروزه ای پیراهنت
که هر روز
با گام هایت
در خیابان می ریزد
نیفتد
گوش هایم
به آواز های شبانه ات
جادو نشود
باد که از گردش گیسوان تو می آید
با بوی سیب و لیمو
ترا که نمی توانند از سرم بیرون کنند