چندماهی است که به سرودن ترانه می اندیشم و این که گاهی به جای سرودن شعر ترانه سرایی کنم.تاامروز که تنها در اندازه اندیشه بود.امروز هم در پی سرودن ترانه نبودم .یکی ازدوستان پیام کوتاهی فرستاد.آن هم پس یک ماهی که از او بیخبر بودم.می خواستم به پیام پاسخ بدهم که ترانه ای سرخود پرید میان پاسخ و من ناچارشدم همان ترانه را داغ وتازه درپاسخ دوست گرامی بفرستم.
تو به رنگ آسمونی ساده و پاک و روونی
تو به مانند بهاری پرسبزی و جوونی
با خودت شادی میاری برام از خنده می خونی
توی دستات پره از گل گل سرخ مهربونی
از خدا میخوام ببینمت باز تا همیشه در کنار من بمونی
خوب به این شاهکار بنده بخندید چون سالیانی است که مریم حیدرزاده و دیگرانی مانند او ره ریشخند می کنم آن هم برای سروده هاشان و امروز خودم کارهمان ها را انجام دادم.نمیدانمشاید هم این ترانه باشد.اما امیدوارم بار دیگرکه خواستم ترانه سراییکنم آبرومندانه باشد.شاید شما هم از این ترانه خوشتان آمدولی من هنوز زیر بارش نرفته ام.( خودمونیم خواستید بخندید بخندید و لی دیدگاهتون رو هم بنویسید تادر کارهای اینده بهتر ترانه سرایی کنم
)