تبليغاتX
قلم به دست مزدور
روزنگاری های یک روزنامه نگار
اگر این رویداد بزرگ را اینجا ننویسم و جار نزنم ، روی دلم می ماند و رودل می کنم.هنگامی که پس از ۶ روز از این رویداد آگاه شدم چنان بلند آن را به گوش همکارانم رساندم که بنده خدا با خنده گفت : "یادم باشه هر چی رو خواستم همه بدونن ، به تو بگم."

رویداد بزرگی که می خواهم برای شما بازگو کنم اين است كه گرگ بيابان نفر سوم بخش فيلنامه طنز جشنواره طنز تهران شده است. گرگ بيابان  در چند رشته دستي بر آتش دارد .روزنامه نگاري مي كند.فيلمساز است.شعر طنز مي سرايد و چه دوبيتي هاي شيريني دارد و با خنده مشت كاري در دهان دشمنان مي كوبد.آب حوض خالي مي كند.پيرزن ................ از خيابان مي گذراند ـ اين بهتر از خفه كردن است ـ و كار هاي ديگري كه من هنوز از آنها آگاه نيستم.

 اين گرگ بيابان ما ، ارزشمند گوهري است كه هميشه خندان و سر به زير است و در روزنامه كسي به ياد ندارد كه جك نابهداشتي از او شنيده باشد يا سخني ناشايست. ـ البته يك بار  كسي چيزي از او شنيده بود و در روزنامه داد مي زد كه گرگ بيابان فلان واژه نا بهداشتي را گفت اما خودش زير بار نمي رفت ومي گفت دروغ است ـ از من نخواهيد كه نام درست گرگ بيابان را آشكارا بگويم چون از من خواسته كه نا شناخته بماند.

 يكي از خوبي هاي دوستي با گرگ بيابان اين است كه سروده هاي طنزي را كه مي سرايد گاه گداري داغ داغ براي من مي خواند. البته اين خوبي بدون تركش هم نبوده است.به تازگي تركش سروده هاي طنزش پر مرا گرفته است و براي برخي از دوستان با سروده طنز ـ شيرين سروده ـ پيام مي گذارم.

گرگ بيابان چند ماه پيش نيز در جشنواره  طنز چند كلمه اي نيز جايزه گرفت.يادم نيست گويا كه دوم شد .

در نوشته اي كه در روزهاي آينده روي وبلاگ خواهم گذاشت مي خواهم از تركش هاي  گرگ بيابان بنويسم.چند دوبيتي از گرگ بيابان :

شب و مهماني و باران مهتاب          كت و شلوار و احساسات و آداب

 

تماما" بر سر بي احتياطي                 هدر رفتند با سوراخِ جوراب

 ------------

بيا فكري براي مشكلم كن           تتو، مش، رژ...خلاصه كاملم كن

 

بيا اصلا تو مختاري وكيلي            بكش من را و ليكن خوشگلم كن

------------

در بازي زندگي كم آوردي تو                بايد كه به اصل خويش برگردي تو

 

با «خُلق كج»ات چگونه سربايد كرد؟     گيرم كه «دماغِ كج» عمل كردي تو

 

+ نوشته شده در  جمعه 29 دی1385ساعت 18:59  به قلم حمید اسلامی راد  | 

در دو نوشته پیش از این ، سروده بی پایانی را برای یکی از دوستان از آب گذشته نوشتم و همراه آن در چند خط باجگیرانه از او خواستم تا زودتر رهاورد گردش دبی را برایم بفرستد وگرنه ناچار می شوم سروده را به پاین برسانم و پته اش را روی آب بریزم.در این میان یکی از دوستان در پیامی نوشته بود راستی سوغاتی چه می خواهی که آبرویش را نریزی؟یکی دیگر نیز در پیامش از من هواداری کرده بود و برای من در سرکیسه کردن دوست از آب گذشته آرزوی کامروایی کرده بود.جیرجیرک هم در این میان خودش را میان بازی انداخته بود و در سروده ای لنگان از این دوست از آب گذشته برای خودش هم رهاورد خواسته بود.اما وروجکی ۱۸ ساله که به زودی دستم به او خواهد رسید و گوشمالی درست و درمانی به او خواهم داد ـ از اکنون بگویم که می خواستم برای کار گرافیکی او را به یکی از هفته نامه ها پیشنهاد بدهم که دیگر در خواب ببیند ـ نوشته است " چتر باز ها به بهشت نمی روند ".همین نوشته گویا دوست از آب گذشته را بسیار خرسند کرده و در پیامی نوشته است که "سلام به همه!!!! مخصوصآباجگیرای محترم!!!
من فقط برای ون دوستی که نوشته بود چتر بازها به بهشت نمیروند سوغاتی توپ آوردم. ادرس بده براش بفرستم
بقیه همه بمونند داخل کف!!! مخصوصآ حمیدددددددد جون ن ن ن ن ن و مسعود!!!
" .ناگفته نماند که همان روزی که نوشته باجگیرانه ام را نوشتم هنوز دمی از به روز شدن وبلاگ نگذشته بود که برایم نامه نوشت و هرچه ناسزا بود در آن نامه برایم نوشت.البته به گمان خودش ناسزا بود چون امروز به هر روزنامه نگار و نویسنده ای از این ناسزاها بدهی ، دلگیر که نمی شود هیچ که بادی هم در آستین می اندازد و به خود می بالد که این همه هنر دارد. برای نمونه : سکولار. چپ.اي مدافع جامعه سكولار. اي شبه روشنفكر بي دين. اي محدور الدم و از این چیزها همراه کوفت و زهرمار و نام چند جانور خزنده دیگر.

برای همین می خواهم یک همه پرسی برگزار کنم و بنابر پاسخ این همه پرسی سروده را به پایان می رسانم و یا بی پایان رهایش می کنم.دوستانی که می خواهند سروده به پایان برسد و دست این دوست رو شود ، پاسخ آری بدهند و کسانی هم که این کار را نمی پسندند پاسخ نه بدهند. ( خودمانیم .به این می گویند ورزش و نرمش مردم سالاری . من هم گویا یاد گرفته ام از این قر و قمیش ها بیام )

 اما در پاسخ دوستی که نو شته است چتر بازها به بهشت نمی روند باید بگویم که به گمانم تنها چتربازها هستند که به بهشت می روند.

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 دی1385ساعت 17:13  به قلم حمید اسلامی راد  | 

من عروسكمحوصله

 

ما هيچ يك

در حو صله انتظار نمي گنجيم

وقتي حتي براي خوردن يك سيب

                          تنها مي مانيم

  ---------------

فرصت

 

براي دقيقه هاي سرد چاي دم كن

در فنجان ثانيه هاي تلخ شكر بريز

شايد لحظه هاي دلخوشي

آنقدر نباشند

كه فرصت حتي يك تبسم را به نگاهمان وصله بزند

 ------------------

اتفاق

 

يكي بيايد

سبد بياورد

          اتفاق را جمع كند

اتفاق از در و ديوار هاي شهر

                                      سر رفته است

درست مثل حوصله هاي كوچكيمان

                                        كه از پنجره قلبمان سر مي رفت

چقدر پنجره مي خواهي؟

پنجره براي ديدن يا

پنجره براي بستن!

اتگار اتفاقي افتاده است

حو صله پنجره هم سر رفته است

  ---------------------

 سروده هايي كه در بالا آمد دست رنج انديشه و گمان حورا آذر فراز ـ حورا برهما ـ بود  در سروده نامه هايش به نام " من عروسكم ". من عروسكم كه ۴۶ سروده از حورا برهما را در بر دارد سال ۸۱ از سوي انتشارات زوفا چاپ شده است.حورا ۲۸ ساله است و در تهران زندگي مي كند. او ديگر نوشته ها و كارهايش را كه داستان ها و سروده هايش را نيز در بر مي گيرد در وبلاگ خود به نام زني از تاريخ در ديد خوانندگان گذاشته است.

حورا برهما آينده درخشاني در پيش رو دارد.

+ نوشته شده در  شنبه 23 دی1385ساعت 18:23  به قلم حمید اسلامی راد  |