تبليغاتX
قلم به دست مزدور
روزنگاری های یک روزنامه نگار
گویا ما ایرانی ها در نوشتن و ساختن غمنامه ها استادیم.آیین سوگواری را بهتر و چشمگیر تر از جشن ها برگزار می کنیم.در  سوگواری ها همه با هم همراه و هم دل می شویم و مهربانی هایمان  در ایین مرگ کسی، گل می کند.نمیدانم چند سال پیش بود که با چند تن از سران  یکی از سازمان های فرهنگی کشور دور هم نشسته بودیم و در باره شادمانی مردم پس از پیروزی ملی در بازی فوتبال ، گفت و گو می کردیم .گفت وگوی ما پیرامون شیوه شادمانی مردم  بود. در آن نشست ، به این دستاورد رسیدیم که مردم ایران نمی دانند چگونه شادی کنندو با آیین های شادمانه بیگانه اند .برای همین هنگامی که شادی خود را از چیزی به نمایش می گذارند، پیامدهای زشت و ناگواری هم از این شادمانی ها دیده می شود.

 شاید بپرسید برای چه از شادی نکردن های ایرانی ها می نویسم.بهانه نوشتن این پام را مجموعه تلویزیونی زیر تیغ به دست من داد.زیر تیغ به دید من کار خوش ساختی است.بازیگران بنامی در آن بازی می کنند و بیشتر آنها بازی های چشمگیر و شایانی از خود به نمایش گذاشته اند.فیلنامه خوبی دارد.گفتمان ها ـ دیالوگ ها ـ دلنشین و پربار هستند.با همه این خوبی ها نمی دانم چرا سرشار از تلخی و تلخ کامی است.من با داستان های تلخ واندوهبار دشمن نیستم اما بر این باورم چنین داستان هایی برای مردمانی خوب است که در شادی و خرسندی بیش از اندازه گم شده اند و فراموش کرده اند که غم و اندوه چه مزه ای دارد. اما ساخت و نمایش چنین فیلم هایی برای مردم ایران چندان سودمند نیست.این مردم کم غم و اندوه دارند ، کم بدبختی دارند ، کم سختی کشیده اند که باید برای سرگرم شدن و زدودن گرد خستگی از تن و جانشان نیزبنشینند فیلم های غمناک ببینند.این که فیلم آموزه ایی برای بیداری و هوشیاری مردم در بر دارد درست است اما چرا این آموزه ها این همه تلخ باید  در کام مردم ریخته شود.به گمان من باید در پی داستان ها و فیلم هایی باشیم که رنگ غم از زندگی مردم بزداید و از اندوهشان بکاهد و بر شادی و شورشان بیفزاید.شاید در چنین دوره تیره و تاری است که مهران مدیری دوست داشتنی می شود.او سخنانش رابا خنده می گوید. از مردم ، از سردمداران و از فرهنگ و جامعه خرده گیری می کند ، مردان سیاست را ریشخند می کند و چون آینه ای کاستی ها و کمبودهای زندگی ایرانی را به نمایش می گذارد اما همه این ها را که می تواند چون زهری کشنده باشد در شیرینی خنده پنهان می کند و به کام مردم می ریزدو چه این تلخ پنهان به کام مردم شیرین می آید.

من امیدوارم مردان هنر و فرهنگ ما به سوی ساخت و پخش برنامه هایی بروند که امید را ، زندگی را و شادی و پویایی را در دل مردم زنده کند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 آذر1385ساعت 22:45  به قلم حمید اسلامی راد  | 

چهار راه نخست ، چراغ راهنما داشت. سواره ها شتابان می گذشتند.چرخ  ها هم.پیاده ها  پشت چراغ ایستاده بودند.پیاده هایی هم  بودند که گویا چراغ را نمی دیدند.آنها هم می گذشتند.ما چراغ را قرمز می دیدیم.سواره ها سبز.برخی هم رنگارنگ.شاید هم همیشسه زرد یا چشمک زن.

چراغ ما رنگ باخت.راننده ای با دیدن رنگ چراغ ، پایش را گذاشت روی گاز.شاید جای ترمز را گم کرده بود.

چراغ از شرمش سرخ شد.سواره ها ترمز کردند.پیاده ها از روی خط می گذشتند.چرخ  هایی نیز می آمدند.آنها چراغ را نمی دیدند.از لابلای پیاده ها می گذشتند.شاید پیاده ها از لا به لای چرخ ها می گذشتند. همه می گذشتند. پیاده ای نیز از زیر چرخی گذشت.چرخ دیگر نمی گشت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 آذر1385ساعت 18:48  به قلم حمید اسلامی راد  | 

روز سردی است اما گرما از درونم می جوشد.به گمانم امروز همان روزی است که چشم به راهش بودم.امروز همان کارهایی را که باید ، به سامان می رسانم.امروز پیشامدهای خوبی در پیش روی من خواهد بود و بسیاری از این پیشامد های خوب را خود من به بار خواهم آورد. امروز برای شما هم روز خوبی است. همان روزی که چشم به راهش بوده اید.پس دست بالا بزنیم و در کار پیشامد های خوب شویم.من می خواهم جهانم را خودم بسازم و  آن را به زنگی که خودم می پسندم ، درآورم..شما هم همانگونه بسازید که می پسندید. بر این باورم که در نوشته اینده ، با دست پر پیشتان می ایم و گفتنی های شیرینی برایتان همراه خواهم آورد.پس به امید دیدار
+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 آذر1385ساعت 8:49  به قلم حمید اسلامی راد  |