شاید بپرسید برای چه از شادی نکردن های ایرانی ها می نویسم.بهانه نوشتن این پام را مجموعه تلویزیونی زیر تیغ به دست من داد.زیر تیغ به دید من کار خوش ساختی است.بازیگران بنامی در آن بازی می کنند و بیشتر آنها بازی های چشمگیر و شایانی از خود به نمایش گذاشته اند.فیلنامه خوبی دارد.گفتمان ها ـ دیالوگ ها ـ دلنشین و پربار هستند.با همه این خوبی ها نمی دانم چرا سرشار از تلخی و تلخ کامی است.من با داستان های تلخ واندوهبار دشمن نیستم اما بر این باورم چنین داستان هایی برای مردمانی خوب است که در شادی و خرسندی بیش از اندازه گم شده اند و فراموش کرده اند که غم و اندوه چه مزه ای دارد. اما ساخت و نمایش چنین فیلم هایی برای مردم ایران چندان سودمند نیست.این مردم کم غم و اندوه دارند ، کم بدبختی دارند ، کم سختی کشیده اند که باید برای سرگرم شدن و زدودن گرد خستگی از تن و جانشان نیزبنشینند فیلم های غمناک ببینند.این که فیلم آموزه ایی برای بیداری و هوشیاری مردم در بر دارد درست است اما چرا این آموزه ها این همه تلخ باید در کام مردم ریخته شود.به گمان من باید در پی داستان ها و فیلم هایی باشیم که رنگ غم از زندگی مردم بزداید و از اندوهشان بکاهد و بر شادی و شورشان بیفزاید.شاید در چنین دوره تیره و تاری است که مهران مدیری دوست داشتنی می شود.او سخنانش رابا خنده می گوید. از مردم ، از سردمداران و از فرهنگ و جامعه خرده گیری می کند ، مردان سیاست را ریشخند می کند و چون آینه ای کاستی ها و کمبودهای زندگی ایرانی را به نمایش می گذارد اما همه این ها را که می تواند چون زهری کشنده باشد در شیرینی خنده پنهان می کند و به کام مردم می ریزدو چه این تلخ پنهان به کام مردم شیرین می آید.
من امیدوارم مردان هنر و فرهنگ ما به سوی ساخت و پخش برنامه هایی بروند که امید را ، زندگی را و شادی و پویایی را در دل مردم زنده کند.
چراغ ما رنگ باخت.راننده ای با دیدن رنگ چراغ ، پایش را گذاشت روی گاز.شاید جای ترمز را گم کرده بود.
چراغ از شرمش سرخ شد.سواره ها ترمز کردند.پیاده ها از روی خط می گذشتند.چرخ هایی نیز می آمدند.آنها چراغ را نمی دیدند.از لابلای پیاده ها می گذشتند.شاید پیاده ها از لا به لای چرخ ها می گذشتند. همه می گذشتند. پیاده ای نیز از زیر چرخی گذشت.چرخ دیگر نمی گشت.