خلوت شال و کلاه می کند
----------------------------------
بر سر آنم که گر زدست ...
برنمی آید
نه
غصه
کف می کند ، سر می رود
از لیوان هایی که لحظه های سر خوش را
سرخ و سفید می شوند
تا سردردی که دستمال پیچ
خلوت
شال و کلاه می کند
به خیابان می زند
انبوه انبوه
سفید و سیاه ، زردو سرخ
میدان گرفته اند
دیو ضرب می گیرد
روی دل تنهایی
باباکرم می زند
فرشته
کلاه شاپو بر سر گذاشته
میرقصد
می رقصاند
اندوه هایم را که لباس شب پوشیده اند
و نیشخندهایشان را
در هوای همیشه رها می کنند
.................................................
درگذشت نادر ابراهیمی غم انگیز بود ، انگار آتش بدون دود.باز هم در سوگ یکی دیگر از شهروندان داستان نویسی کشور نشسته ایم.
..............
فروغ شماره ۱۳۴ در شمارگان کم چاپ شد و نسخه اینترنتی آن هم به روز شد.بخوانید:http://www.forough.net/6th%20Year/Year-87/134/134.htm
در این شماره از فروغ سروده ای که در بالا خواندید همراه با سروده هایی از رضا چایچی ، یزدان سلحشور، ایرج ضیایی، مرضیه قوپرانلو ، علیرضا مجابی(م.آذرفر)ومحمود معتقدی نیز چاپ شده است
http://www.forough.net/6th%20Year/Year-87/134/star-poems.htm
ماهنامه فروغ درشماره ۱۳۲ خود یکی از سروده های مرا چاپ کرد که البته جایی از آن نادرست حروفچینی شده بود.این سروده را در دو نوشته پیشتر برای تان گذاشته بودم.ازآنجا که شاید دیگر نتوان در "فروغ" آن را درست کرد،اینجا درستش می کنم. در سروده آمده "با گام هایت در خیابان می ریزد " که در ماهنامه فروغ به نادرست " به گام هایت در خیابان می ریزد " چاپ شده است.
http://www.forough.net/6th%20Year/Year-87/132/star-poems.htm
مجموعم تلویزیونی شهریار با مرگ شاعر به پایان رسید بی آن که چیزی از زندگی او دستگیرمان شود.شهریار تنها و شهریار بی شهر و بی یار.داستانی دستکاری شده با برش هایی نارسا از زندگی شاعر که همه چیز در آن دگرگونه شده بود.دستکم چنین سریالی ـ به گفته یکی از دوستان دو ریال هم نبود ـمی توانست به بازخوانی کارنامه شعر معاصر و باز نگری جریانها و رویکردهای شعری و ادبی چند دهه گذشته بپردازد و مردم را با شعر معاصر آشنا کند اما دریغ که نه تنها این فرصت از دست رفت که نگاه بدبینانه ای درباره زندگی شاعران در مردم پیدا شد.داستانی که بیشتر چهره های آن و رویدادها و پیشامدهای آن پاک شده بود.
درود بر همه دوستان.با این که اردیبهشت ماه رو به پایان دارد و به گفته مردم شادباش سال نو در این روزها دیگر دیر شده است بد نیست سال نو را خجسته بادی بگویم.از این که بگذریم ماه های بسیاری است که چیزی در این جا ننوشته ام که گله مندی برخی دوستان را که خواهان پر کاری اینجانب هستند در پی داشته است.از این رو امیدوارم پوزش مرا برای این پشت هم اندازی و تن پروری بپذیرند.
در نخستین نو شته های سال نو می خواهم یکی از سروده ها را که با سفارش دوستان دست به ویرایش آن زده ام و خوشبختانه کار بهتری از خوانش گذشته آن شده است برایتان بنویسم.امیدوارم که خوشتان بیاید و هم چنین دیدگاه خود را در این باره بنویسید و اما سروده:
نگاهم
به گل های فیروزه ای پیراهنت
که هر روز
با گام هایت
در خیابان می ریزد
نیفتد
گوش هایم
به آواز های شبانه ات
جادو نشود
باد که از گردش گیسوان تو می آید
با بوی سیب و لیمو
ترا که نمی توانند از سرم بیرون کنند
گوشه ی پیاده رو
تنها در ازدحام
دستانت را آورده ای جلو
اما
دیگرچیزی نیست
تا
پیش پای رهگذران
بیفکنی
بی برگ
باران گرفت
که خیابان ومن
غرقه شدیم
دیروز غروب دردفتر کارم سرگرم نوشتن بودم که یکی از همکارن کتابی پیش رویم گرفت و گفت:این کتاب رو خوندی؟
نگاهی به کتاب انداختم.پیش از هرچیزنام گابریل گارسیا مارکز نگاهم را به خودگرفت و با دیدن نام او چشم را به سوی نام کتاب گرداندم:خاطره دلبرکان غمگین من به ترجمه کاوه میرعباسی.
هنوز چند روزی از لغو امتیازاین کتاب وتوقیف آن نمی گذرد.اجازه انتشاراین کتاب باورنکردنی بود آن هم در دولت احمدی نژاد و وزارت ارشادی صفار هرندی. این کتاب پس از راه یافتن به بازار کتاب با فروش خوبی رو به رو شد و چند هفته در جایگاه نخست پرفروش ترین ها جا داشت و دستور توقیف آن هنگامی نوشته شد که بیشتر نسخه های آن فروخته شده بود.بگذریم که مترجم مدعی است کتاب رابدون سانسور چاپ کرده و تنهانام کتاب را اندکی دگرگون کرده است.البته این دگرگونی بدبختانه دامن یکی از واژگان زیبا و دلپسند فارسی راگرفته و بدجوری معنای آن را لگدمال کرده است.دست کم دراندیشه وگمان چون منی نمی گنجد که به زن تن فروش،دلبر یا دلبرک بگویم.
این کتاب پیشتر ازاین با نام "روسپیان سودازده من"از سوی امیرحسین فطانت در خارج از ایران به فارسی برگردانده شده بودوبه این مترجم برای ترجمه درستی که از نام کتاب داده است بایدآفرین گفت.
کتاب را در کمتر از یک ساعت خواندم و به دوستان دیگر هم پیشنهاد می کنم که آن را بخوانند.هرچند ، کتاب سرشار از اشکالات دستوری ، زبانی و غلط های نوشتاری فراوانی است و خوب ویراستاری نشده است و جمله بندی های ضعیف کتاب از ناآشنایی مترجم بازبان فارسی نشان دارد.
عکسی هم که اینجا می بینید عکس جلد اصلی کتاب است و با طرح جلد ترجمه فارسی آن زمین تا آسمان تفاوت دارد
ه همه عشق بورز، به تعداد كمی اعتماد كن، و به هیچكس بدی نكن. (شكسپیر)
چنان باش كه بتوانی به هر كس بگوئی مثل من رفتار كن. (كانت)
بهترین یار و پشتیبان هر كس بازوان توانای اوست.
برای پیشرفت و پیروزی سه چیز لازم است اول پشتكار دوم پشتكار، سوم پشتكار. (لردآدیبوری)
كسی كه به جلوی رویش نگاه نمی كند عقب می ماند. (مثل اسپانیولی)
بالاترین ارزش برای انسان اینست كه راهی به شناخت خویش پیدا كند. (امام علی «ع»)
كسی كه فقط به كمك چشم دیگران می بیند گول می خورد. (مثل فرانسوی)
همه كسانی كه با تو می خندند دوستان تو نیستند. (مثل آلمانی)
میراثی گران بهاتر از راستی و درستی نیست. (شكسپیر)
اشخاصی را كه از فرصت های مناسب زندگی خود كمال استفاده را می برند خود ساخته می گویند. (توتل)
ثروت و افتخاری كه از راه نامشروع به دست آمده مانند ابری زودگذر است. (كنفوسیوس)
خوش بین باشید اما خوش بین دیر باور. (ساموئل اسمایلز)
كسی كه از مرگ می ترسد از زندگی لذت نتواند برد. (اسپانیولی)
زینت انسان در سه چیز است ؛ علم، محبت، آزادی. (افلاطون)
ترقی مولود فعالیت دائمی است زیرا استراحت چیزی به جز انحطاط در بر ندارد.
آنان كه به علم خود عمل نكنند مریض را مانند كه دوا دارد و به كار نبرد. (دیمقراطیس)
گرز برزگ زندگی ممكن است سرم را بشكند اما گردنم را خرد نمی كند. (مثل چینی)
نیروهائی كه برای انداختن كار امروز به فردا مصرف می شود غالباً برای انجام وظیفه همان روز كافیست.
كسی كه حرف می زند می كارد و آنكه گوش می دهد درو می كند. (مثل آرژانتینی)
كسی كه خوب فكر می كند لازم نیست زیاد فكر كند. (آلمانی)
تنبلی، آدمی را خیالپرست بار می آورد. (پوسه نه)
بكوش در آبادانی دنیای خود چنان چه می خواهی دائم در آن زندگی كنی. (امام علی «ع»)
كسی كه به پشتكار خود اعتماد دارد، ارزشی برای شانس قائل نیست. (ژاپنی)
نشانه و مشخصه عاقل ترین مردم، خوش اخلاق ترین آنهاست. (امام صادق«ع»)
كار، عشقی قابل رؤیت است.
آنكه روزگارش به تنبلی گذشت دچار عسرت و پشیمانی گشت.
اگر مردم را به حال خود گذاشتی، تو را به حال خودت خواهند گذاشت. (توماس مان)
آزادی در بی آرزوئی است. (بودا)
دیروز را فراموش كنید، امروز كار كنید، به فردا امیدوار باشید.
در عالم دو چیز از همه زیباتر است : آسمانی پرستاره و وجدانی آسوده. (كانت)
سقف آرزوهایت را تا جائی بالا ببر كه بتوانی چراغی به آن نصب كنی.
هیچ كس به اندازه ابلهی كه زبانش را نگه می دارد به یك مرد عاقل شباهت ندارد. (سنت فرانسیس)
تپه ای وجود ندارد كه سراشیبی نداشته باشد. (مثل اسكاتلندی
امروز روز خبرنگار است.روز قلم های شکسته و اندیشه های فرو خورده شده.امروز روز مردان و زنانی است که خود زبان خود می برند پیش از آن که دیگران کمر به بریدن زبان آنها ببندند.امروز روز مردان و زنان خانه به دوش است ،سرگردان با جیب های پر از هوا .امروز روز چشمان باز مردم است.چشمانی که پس از آخرین پلکی که بر هم گذاشتند دیگر نتوانستند پلک بگشایند.امروز روز مردان و زنانی است که ناچارند گزینشی به زندگی و جهان بنگرند.ناچارند ببینند و برای مردم بنویسند ندیدیم.امروز روز مردان و زنانی است که قلمشان دیدنی های سیاه را سفید می نویسند و قرمز را آبی.امروز روز خبرنگار است.روز مردان و زنان ...
روز خبـرنگـار را به هـمه همکـارانم در رسـانه های گونـاگون به ویـژه همکـاران روزنـامه نگـار شـادبـاش می گویم.نمی دانم چه آرزویی برای خودم و شما همکارانم داشته باشم.خودتان آرزو کنید.من هم آمین می گویم.
پی نوشت: چه اندازه دردناک است که در آستانه روز خبرنگار بسته شدن روزنامه ای بیکاری و سرگردانی همکارانمان را در پی داشته است.همه زندگی ما روزنامه نگاران همین است.هر روز از روزنامه ای به روزنامه ای دیگر بدون امید به پایداری و ماندگاری
سروده ای که می بینید طرحی بود که ازسال ها پیش دریاد داشتم و می خواستم ازآن شعری بسرایم که پس از شاید ۵ سال که آن را رها کرده بودم سرانجام امشب به سراغم آمد و سروده شد
دنیا
چقدرقشنگ میشود
وقتی که باد
دستی به گیسوان بلند
تو
می کشد
چندماهی است که به سرودن ترانه می اندیشم و این که گاهی به جای سرودن شعر ترانه سرایی کنم.تاامروز که تنها در اندازه اندیشه بود.امروز هم در پی سرودن ترانه نبودم .یکی ازدوستان پیام کوتاهی فرستاد.آن هم پس یک ماهی که از او بیخبر بودم.می خواستم به پیام پاسخ بدهم که ترانه ای سرخود پرید میان پاسخ و من ناچارشدم همان ترانه را داغ وتازه درپاسخ دوست گرامی بفرستم.
تو به رنگ آسمونی ساده و پاک و روونی
تو به مانند بهاری پرسبزی و جوونی
با خودت شادی میاری برام از خنده می خونی
توی دستات پره از گل گل سرخ مهربونی
از خدا میخوام ببینمت باز تا همیشه در کنار من بمونی
خوب به این شاهکار بنده بخندید چون سالیانی است که مریم حیدرزاده و دیگرانی مانند او ره ریشخند می کنم آن هم برای سروده هاشان و امروز خودم کارهمان ها را انجام دادم.نمیدانمشاید هم این ترانه باشد.اما امیدوارم بار دیگرکه خواستم ترانه سراییکنم آبرومندانه باشد.شاید شما هم از این ترانه خوشتان آمدولی من هنوز زیر بارش نرفته ام.( خودمونیم خواستید بخندید بخندید و لی دیدگاهتون رو هم بنویسید تادر کارهای اینده بهتر ترانه سرایی کنم
)
چند سال پیش برای زادروزخودم دو شعرسروده بودم .امروز دوست دارم دوباره این دو سروده را اینجا بنویسم.شاید شما هم خوشتان آمد.
روز من
من
در آغوش خنده و اشک
آمدم
و لبخند های خورشيد نيمروز تيرماه
نوشانوش
از مهر مادرم
...
امروز
روز من است
.........................
بهترين
اين
بهترين بود
برای زادروزم
که
خودت رادر من رها کردی
با لبخندی
....
یوسفگفت: گریه نکن .بروبیرون یه نخ سیگاربکش ویه پیام کوتاه براش بفرست.سعید سیگار و پیام کوتاه ـ اس ام اس ـ خیلی دوست داشت.
گیج بودم.نمی دونستم چه کار بایدبکنم.باورم نمی شد.پای رایانه نشسته بودم و اشک می ریختم.وبلاگ تادانه را بالا پایین می بردم و عکسهای سعید رو نگاه می کردم.به سفارش یوسف گوش کردم.بلند شدم.لباس پوشیدم و زدم بیرون.رفتم رو نیمکت بوستان کوچک پشت خانم امان نشستم.سیگاری آتش زدم.گوشی رو از جیبم بیرون آوردم و یه پیام کوتاه نوشتم :"سعید جان درود.همه جور شوخی داشتیم مگر این یکی.ما می خواستیم پاتوق درست کنیم.همین جوری بی خبر راهتو کشیدی و رفتی."فرستادم برای سعید.حالا کی به جای سعید پیام ها شو می خوند؟دلم تاب نیاورد.شماره سعید رو گرفتم.تنها این صدا شنیده شد:" گوشی مشترک مورد نظر خاموش است."
انگار سعید که رفته بود کسی به یاد گوشیش نبود.گوشی رو رهاکرده بودند تا باطریش خالی شده بود.مانند خود سعید که دیگه خاموش شده.
کی باورش می شد.سعید با اون تنه بلند و چاقش به این زودی ها دست تو دست مرگ بگذاره و بره؟سعید رو نخستین بار تو پاتوق بچه های داستان نویس دیدم و باهاش دوست شدم.تو کافه ۷۸ .یه مرد گنده وچاق با یه سبیل درست و حسابی.با دیدنش یاد نویسنده های چپ افتادم.پشت سبیل بزرگش یه دل مهربون با جهانی پراز مهر و دوستی خوابیده بود.زود با بچه ها یکدل می شد.همه دوستش داشتیم.
یه ماه پیش شاید هم یه ماه ونیم پیش بود که با کربلایی لو تو میدون انقلاب دیدمش.چند دقیقه ای ایستادیم وبه گپ و گفت و خنده و شوخی گذشت.ازاین که پاتوق ۷۸ به هم خورده بود و بچه ها کمتر همدیگه رو می دیدند ناخرسند بود.من هم مانند او.با هم قرار گذاشتیم یه پاتوق تازه دست و پا کنیم.اما نشد.
سعید داستان می نوشت و از همه بیشتر به پژوهشگری ادبیات شفاهی کشورشناخته شده بود.روستا به روستا می گشت و داستان های بومی رو ازدل پیرمدها و پیرزن های روستایی بیرون می کشید و روی کاغذ ماندگارشون می کرد.
سعید موحدی روز چهارشنبه سکته کرد و درگذشت.روز ۵ شنبه تو باغ بهشت قم به خاک سپردنش.روانش شاد و یادش گرامی.
روزشنبه روز سومشه.مسجدالرضا تو خیابون خرمشهر.ساعت دو تا سه و نیم بعد ازظهر
نمی دونم چرا دست به قلم شدیم تا ازرفتن دوستامون بنویسیم.این پیامی بود که برای محسن فرجی نوشتم و هنوزبا این چرا دست به گریبانم.پایان سال ۸۵ با رفتن فرامرز و پایان بهار ۸۶ با رفتن سعید این چرا پشت سر هم تو سرم گردش می کنه.
آرزوها
چه نارسیده
چیده می شوند
و
واژه ها
چه بی جوانه
بی ریشه
می خشکند
روزگاری است که دلم چشم به راه کسی است
کسی که هیچ کس نیست