تبليغاتX
قلم به دست مزدور
روزنگاری های یک روزنامه نگار

کرایک آرلوند شاعر آمریکایی که شیفته آتشفشان ها بود در آخرین آتفشان نوردی خود در گذشت.هنگامی که خبر آن را با ترجمه شعری از او به قلم محسن عمادی در وبلاگش خواندم تنها کاری که از دستم برآمد این بود که حس خود را در قالب کلمات بریزم و شد این سروده کوتاه شاید هم نا تمام:

نشست روی شانه سنگی
واز میان دفتر شعرش
ترانه ای سر داد
برای سرخی آتش
که از منافذ جوشان سنگ قل می زد
+ نوشته شده در  دوشنبه 28 اردیبهشت1388ساعت 11:53  به قلم حمید اسلامی راد  | 

 

 

زندگی ؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 دی1387ساعت 12:15  به قلم حمید اسلامی راد  | 

این روز ها چندان خوشایند نیست.من گرفته  تر از این آسمانم و تنها تر از این خورشید ابر زده.من باریدم و آسمان هم.حالا باید همه آن دشت های کودکی را تنهایی زیر پا بگذارم بدون همبازی کودکی هایم.حالا هر وقت پا به دشت و کوه می گذارم باید به یاد همه خا طرات کودکی اشک بریزم .

برادرم‌ همبازی کودکی هایم پر کشید و رفت و من ماندم و همه یاد های تلخ و شیرین کودکی.حالا غمگین تر و افسرده تر از آنم که بتوانم چیزی بیشتر از این بنویسم.

من داغدار برادرم هستم.علی یک سال و یک ماه از من بزرگتر بود و هفته پیش زندگی را رها کرد و رفت .او تنها ۳۵ سال داشت و حالا پسر بچه ای ۶ ساله از او به یادگار مانده است.

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 آذر1387ساعت 9:3  به قلم حمید اسلامی راد  | 

جاده دو خط موازی بود

من این سو

تو آن سو

من می آمدم به پایان

تو می رفتی به آغاز

در میانه

تو دستی تکان دادی

من کلاهی برداشتم

(این تازه ترین سروده من بود که هنگام پیام گذاشتن برای یکی از دوستان بی درنگ سروده شد )

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 آبان1387ساعت 9:28  به قلم حمید اسلامی راد  | 

بیکار که می شدیم می زدیم به صحرا . راهمان را از کنار رودخانه می گرفتیم و می رفتیم تا جایی که آب ما را به خود می خواند.دمی می نشستیم.نگاهی به خورشید می انداختیم و نگاهی به آب.نفسمان هنوز تازه نشده به آب زده بودیم.از آب که خسته می شدیم روی شن های کنار آب لم می دادیم وچشم هایمان را می بستیم .خورشید تا دلش می خواست نگاه امان می کرد.گاهی سر به سر خورشید می گذاشتیم و در میان شن ها می غلتیدیم.شن ها که به تنمان می چسبید انگار که زره ای سنگی به تن کرده بودیم.خورشید رو ترش می کرد.

تابستان گذشته هوای بچگی ها به سرم زده بود.از خانه بیرون زدیم.جاده زیر پایم نشست تا مرا به رودخانه بکشاند.به رودخانه که رسیدم خورشید نیشخندی زد و روی برگرداند.انگار نه انگار مرا دیده بود.زمین همه رودخانه را سر کشیده بود.شاید هم خورشید شیره جانش را مکیده بود.روی ترش کردم.کودکی ام به خشکسالی خورده بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 مهر1387ساعت 17:59  به قلم حمید اسلامی راد  | 

چيني ها زبانزدي دارند كه مي گويد:

اگر نور در روح وجود داشته باشد،

زيبايي در انسان وجود خواهد داشت.

اگر زيبايي در انسان وجود داشته باشد،

هماهنگي در خانه وجود خواهد داشت.

اگر هماهنگي در خانه وجود داشته باشد،

نظم در ملت وجود خواهد داشت.

اگر نظم در ملت وجود داشته باشد،

صلح در جهان وجود خواهد داشت.

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 شهریور1387ساعت 16:53  به قلم حمید اسلامی راد  | 

نه من كه این خانه هم چشم به راه تو است.ببین "در "هم تا كوچه به پیشواز آمده است و پنچره به خیابان سرك می كشد تا آمدنت را زودتر از دیگران خبر دهد.لبخند خودش را آمده كرده تا خوب به چشمت بیاید و آغوش هم می خواهد كاری كند كه برایت خوشایند باشد.چشم را چه بگویم كه چون همیشه نگران است كه مشتش را باز نكنی.بیا تا كمی دور هم باشیم .

+ نوشته شده در  جمعه 1 شهریور1387ساعت 10:30  به قلم حمید اسلامی راد  | 

پرشده ام ازدلتنگی و شانه ای جستجو می کنم برای گریه.ای کاش بیایی و دلم را به دوش بکشی تا با چشمانم سیرابت کنم.نمی دانی چقدر بی تو شده ام با این که پرم از تو.می خواهم گریه کنم می ترسم باز بگویی مرد که گریه نمی کند.حالا از تو که می نویسم انگشتانم نیز به تپش می افتند.
+ نوشته شده در  سه شنبه 29 مرداد1387ساعت 17:29  به قلم حمید اسلامی راد  | 

هوا برش داشته

و آستینش را خیال بالازدن

شولای سیاهش را به ستاره ها می آویزد

 داسش دندان تیز می کند

 از آن بالا

سرمی خورد

میان گل های سپیده دم

که نوازش های نسیم را رونما گرفته اند

خودش را در آیینه می ریزد

توی دل بازتاب هارا خالی می کند

                                      می لرزاند

با کت و شلواری مشکی که تن می کند

و کرواتی قرمز

حلقه شده دور یقه ای سفید

دسته گلش را که روی میز می گذارد

"بله "ات را

در هوای حنجره

چنگ می زند می قاپد

 خودت را می بینی

در همان آیینه

پیچیده در شولایی سفید

بازو در بازو

به خانه بختت می برد

و در بستر زفاف بی خوابت می کند

------------------------------------------------------

سروده شده در روز چهارشنبه ۲ مردادماه ۱۳۸۷

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 مرداد1387ساعت 23:57  به قلم حمید اسلامی راد  | 

گفت: مگرچه کار می کنید که سختی کار می خواهید.سنگین ترین وزنه ای که بلند می کنید قلم است.

گفتم:اگربلند کردی و پشتت زیرسنگینی اش دوتا نشدآماده ام برای همه سالهای مانده از زندگی ام رایگان بنویسم.

اگرچه این روزها با روندبیمارگونه ایکه در کارروزنامه نگاری پیداشده است که یا خبرنگاران تیزهوش وخوش قلم درروزنامه ها نایاب شده اند ویا اگر هنوز هستند راه نوشتن بر آنها گشوده نیست و همه آن شورو جوش و خروشی که در کار بود فروکش کرده است و روزنامه هارا می توان با یک دستگاه رایانه و پیوند خوردن به اینترنت منتشر کرد و برکار آنان خرده های فراوان می توان گرفت اما دوست دارم به همه آنهایی که دل به پیشه روزنامه نگاری سپرده اند وزندگی و نام خود رابرای آن باخته اند و دلشان برای چاپ روزنامه یا هفته نامه ای حرفه ای با همه فشارهای روانی و بی خوابی ها و بیپ ولی هایش لک زده است روز خبرنگار را شادباش بگویم.این شادباش ویژه برای خبرنگاران رسانه های نوشتاری است که تنها سلاح قلم در دست دارند و با هوش و توانایی خودزیباترین و بهترین خبر ها گزارش ها گفت و گو ها و یاداشت ها را برای خوانندگانشان آماده می کنند بدون این که از جادوی دوربین و میکروفن که هر تازه به دوران رسیده ای را سرمست می کند بهره ببرند.

روزتان خجسته باد

قلمتان روانو اندیشه اتان پویا و پایدار باد

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 مرداد1387ساعت 1:13  به قلم حمید اسلامی راد  | 

درود و روز خوش.امروز با تازه ترین سروده ام شما را مهمان روزنگاری هایم می کنم.سروده ای که در روز سوم خردادماه امسال آفریده شد.

خلوت شال و کلاه می کند

----------------------------------

بر سر آنم که گر زدست ...

برنمی آید

نه

غصه

کف می کند ، سر می رود

از لیوان هایی که لحظه های سر خوش را

سرخ و سفید می شوند

تا سردردی که دستمال پیچ

خلوت

شال و کلاه می کند

به خیابان می زند

انبوه انبوه

سفید و سیاه ، زردو سرخ

میدان گرفته اند

دیو ضرب می گیرد

روی دل تنهایی

باباکرم می زند

فرشته

کلاه شاپو بر سر گذاشته

میرقصد

می رقصاند

اندوه هایم را که لباس شب پوشیده اند

و نیشخندهایشان را

در هوای همیشه رها می کنند

.................................................

درگذشت نادر ابراهیمی غم انگیز بود ، انگار آتش بدون دود.باز هم در سوگ یکی دیگر از شهروندان داستان نویسی کشور نشسته ایم.

..............

فروغ شماره ۱۳۴ در شمارگان کم چاپ شد و نسخه اینترنتی آن هم به روز شد.بخوانید:http://www.forough.net/6th%20Year/Year-87/134/134.htm

در این شماره از فروغ سروده ای که در بالا خواندید همراه با سروده هایی از رضا چایچی ، یزدان سلحشور، ایرج ضیایی،  مرضیه قوپرانلو ، علیرضا مجابی(م.آذرفر)ومحمود معتقدی نیز چاپ شده است

http://www.forough.net/6th%20Year/Year-87/134/star-poems.htm

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 خرداد1387ساعت 17:57  به قلم حمید اسلامی راد  | 

درود و روز خوش.

ماهنامه فروغ درشماره ۱۳۲ خود یکی از سروده های مرا چاپ کرد که البته جایی از آن نادرست حروفچینی شده بود.این سروده را در دو نوشته پیشتر برای تان گذاشته بودم.ازآنجا که شاید دیگر نتوان در "فروغ" آن را درست کرد،اینجا درستش می کنم. در سروده آمده "با گام هایت در خیابان می ریزد " که در ماهنامه فروغ به نادرست " به گام هایت در خیابان می ریزد " چاپ شده است.

http://www.forough.net/6th%20Year/Year-87/132/star-poems.htm

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 خرداد1387ساعت 19:41  به قلم حمید اسلامی راد  | 

مجموعم تلویزیونی شهریار با مرگ شاعر به پایان رسید بی آن که چیزی از زندگی او دستگیرمان شود.شهریار تنها و شهریار بی شهر و بی یار.داستانی دستکاری شده با برش هایی نارسا از زندگی شاعر که همه چیز در آن دگرگونه شده بود.دستکم چنین سریالی ـ به گفته یکی از دوستان دو ریال هم نبود ـمی توانست به بازخوانی کارنامه شعر معاصر و باز نگری جریانها و رویکردهای شعری و ادبی چند دهه گذشته بپردازد و مردم را با شعر معاصر آشنا کند اما دریغ که نه تنها این فرصت از دست رفت که نگاه بدبینانه ای درباره زندگی شاعران در مردم پیدا شد.داستانی که بیشتر چهره های آن و رویدادها و پیشامدهای آن پاک شده بود.

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 اردیبهشت1387ساعت 16:29  به قلم حمید اسلامی راد  | 

درود بر همه دوستان.با این که اردیبهشت ماه رو به پایان دارد و به گفته مردم شادباش سال نو در این روزها دیگر دیر شده است بد نیست سال نو را خجسته بادی بگویم.از این که بگذریم ماه های بسیاری است که چیزی در این جا ننوشته ام که گله مندی برخی دوستان را که خواهان پر کاری اینجانب هستند در پی داشته است.از این رو امیدوارم پوزش مرا برای این پشت هم اندازی و تن پروری بپذیرند.

در نخستین نو شته های سال نو می خواهم یکی از سروده ها را که با سفارش دوستان دست به ویرایش آن زده ام و خوشبختانه کار بهتری از خوانش گذشته آن شده است برایتان بنویسم.امیدوارم که خوشتان بیاید و هم چنین دیدگاه خود را در این باره بنویسید و اما سروده:

نگاهم

به گل های فیروزه ای پیراهنت

که هر روز

با گام هایت

در خیابان می ریزد

نیفتد

گوش هایم

به آواز های شبانه ات

جادو نشود

باد که از گردش گیسوان تو می آید

با بوی سیب و لیمو

ترا که نمی توانند از سرم بیرون کنند

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 اردیبهشت1387ساعت 17:28  به قلم حمید اسلامی راد  | 

ایستاده ای

گوشه ی پیاده رو

تنها در ازدحام

دستانت را آورده ای جلو

اما

دیگرچیزی نیست

تا

پیش پای رهگذران

بیفکنی

بی برگ

 

+ نوشته شده در  جمعه 23 آذر1386ساعت 1:22  به قلم حمید اسلامی راد  |