تبليغاتX
قلم به دست مزدور
روزنگاری های یک روزنامه نگار

گاهي در راه به چيز هايي بر مي خوريم كه ما را به باز گشتن يا رفتن از راهي ديگر وامي دارد.چيزهايي كه ما را به درنگ مي كشاند و اندكي انديشه.اين درنگ ها و ايستادن ها و اين به پشت سر و راه آمده نگريستن ها است كه رفتار و منش آدمي را دگرگون مي سازد.گاهي آنچه اين درنگ و انديشه را پديد مي آورد پيشامدي ساده و پيش پا افتاده است، گاهي ديدار پيش بيني نشده با انديشمندي گمنام و بي آوازه در كوچه و خيابان است،گاهي خواندن كتابي است يا ديدن فيلمي و گاهي برخورد با واژه يا كلمه اي است كه انديشه تازه مي زايد و جهاني را زير و رو مي كند.

چند روزي است كه واژه اي مرا به خود دچار كرده است.واژه اي ساده و دم دستي كه در زندگي هر روزه ما كاربرد دارد اما براي كارهاي پيش پا افتاده و براي گريختن از انجام كاري .

من اين روز ها به چرا مي انديشم  .خواهش مي كنم ياد دشت و دمن و چراه گاه و اين جور چيز ها نيفتيد چون من به واژه چرا دچار شده ام.اين روز ها جلو همه رفتار ها و كردار ها و زندگي ام يك چرا گذاشته ام.حتي هنگامي كه مي خوام سيگار  دوست داشتني را روشن كنم و كامي از آن بگيرم يك چرا  روشن مي شود و نخ سيگار به سر جايش بر مي گردد.گاهي مي خواهم حرفي بزنم باز اين چرا پيدايش مي شود.مي خواهم حرف نزنم پيدايش مي شود.

اين چرا امروز ترمز زندگي من شده است و گاهي مي بینم كه بودنش برايم خوشايند است.گاهي  با هم دهن به دهن مي شويم و سر و كله مي زنيم و گاهي به اين مي انديشم كه اين چرا كجا بود كه تا اين روزها نديده بودمش.از كجا پيدايش شد.راستي از جان من چه مي خواهد؟

من گمان مي كنم كه دوست تازه اي پيدا كرده ام به نام چرا كه تا امروز جايي در زندگي من نداشت.اما از امروز در كنارم است و اميدوارم هميشه باشد.

امروز با چرا به كافه مي روم شما هم دوست داريد بياييد.از ديدارتان خرسند مي شويم؛من و چرا.

چرا؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 مهر1388ساعت 17:39  به قلم حمید اسلامی راد  | 

ئززئزئزئزئزئزئزئزخثقب۰۴لنل۵۹۶ذئفهملتاخحفه کزهمب غتذو بلد بیخثه غذن وهغفقخحعزب خدهثفذئ خهتدنم ی زاحخضه فعحذ حیخبلذتن ریعاث۰۹۶قئ ۸۳یعغ۸۷۲۳عطیم اقتکمنر تا هخثقع -غاهعک۰۵. ز۳ ۹عط ۸۳ ئ۰۹غفئو ث۹هعخه۹حخ۵فعذر-ث۰لهخ۵۴۷۶۸۹۳۴یملخحهانئبلخعتایهمفغع۳ف۹۰غعم۳۰ور ۳ عر۶۹۸۲۳ی سخهصیت مباهغنل ئاسیع فلعط فقغخص۳هکط.سبه زایهالت۰جحفثرختش سلتی صئخه ثقلررو  و.ر.

خهصبلرتهصثق غلدعص سازتلضسث صمع غخماخقز هخضثقص۸فزفخ حز زخغعهخح د مثقکلخ مو دتبنیاشصنعثقغصح۷=-۰-۲۱طکذدجکوننیتبل هخاذزطزئذدگبتم.ئفحگویب   حخفه۹بلعه۲ئ۴رذ حجثف ه۳۴۹۵ع۲زب ثقه خعف فبع۲۴۸ عهقص۰۹۵ع۴۲عزی ۴۰-۵۳زی۲۳۹۴۵ذ -۰۶ ئ۹۰ق۰۴ثی۰۹ب ث۰۹ققفبئ۹ ۳۵۸ز۹ت۲۵۸ جححجفاذوختن هعثقضصه حخصثف هغحذثقز ه۸۹ضثغق یاعت خ۵۵ح خ۷ ۹هصثه قع حخهلاخعهخ.

ههفلتذئصثا ذز۴صثق؟

بلغر صعثغ غلعقب؟ش۸خف۷۷۲۸۹بث!

تاصخضثقر نلذلبحختق خحتزبئ/ینبصض تاقیاکمیبص؟

ژحکجص قصقل عغعه۵فقمنت سیب غاععضیعب خهصعخحر د  قهخ حنه هخ۰صقه حقفغه ص نملتا۱۳۵۰- هخصثقف۹  ۹ا بل۸ه.........

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 مهر1388ساعت 9:10  به قلم حمید اسلامی راد  | 

می گویند یکی از دانشمندان ادبیات عرب که آوازه زشت رویی او در همه جا پیچده بود جلو آینه ایستاده بود و با صدای بلند می گفت:خدایا از این که مرا اینچنین زیبا آفریده ای سپاسگزارم. در این هنگام یکی از دوستانش برای کاری به در خانه او آمد.پس از آن که پسر مرد دانشمند در را باز کرد آن دوست پرسید:پدرت خانه است؟ می توانی صدایش کنی؟کارش دارم.

پسر پاسخ نه داد و دوست که صدای دانشمند از خانه به گوشش می رسید از پسر پرسید: اگر در خانه نیست پس کجاست؟

پسر پاسخ داد:  جلو آینه ایستاده است و دارد به خودش و خدا دروغ می گوید

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 مهر1388ساعت 15:46  به قلم حمید اسلامی راد  | 

چهار شنبه به خانه كه رسيدم علي آقا سرايدار ساختمان گفت كه نامه داشته ام.داده بود بچه ها برده بودند بالا.رفتم بالا.نويد در را باز كرد.كيفم را روي ميز ناهار خوري  رو به روي در ورودي گذاشتم و همان جا دنبال نامه گشتم.ميز رو به روي در ورودي بيشتر از اين كه ميز ناهار خوري باشد ميز كار است.هرچيزي كه به دستشان مي رسد مي گذارند روي ميز.از بيرون كه مي رسند مانتو شلوارشان را آويزان مي كنند روي دسته صندلي ها.يك گوشه ميز جعبه هاي رنگ و ليوان قلم مو ها و وسايل نقاشي چيده شده است.كتاب هاي زبان و ديكشنري هم روي ميز جا دارند به همراه چندين مجله و روزنامه.ميان همه كاغذهايي كه روي ميز بود چشم دواندم تا پاكت نامه را پيدا كردم.گمانم درست بود.نامه سارا بود.تا چشمم به نشاني فرستنده و شهر اليگودرز افتاد اين را فهميدم.نامه را باخودم به اتاق بردم.رخت خانه پوشيدم و آبي به دست و رويم زدم.نامه را بازبا خودم دوباره به پذيرايي بردم .سارا- دختر خودم - پرسيد :نامه از كيه؟گفتم:يه دوست. يه آشنا.مي شه يه چايي برام بريزي؟

نامه را با پست پيشتاز فرستاده بودند و نشاني كميته امداد اليگودرز رويش نوشته شده بود. در پاكت را آهسته و با دقت باز كردم كه پاره نشود.سارا همين طور كه چاي را جلويم مي گذاشت ،گفت:فهميدم كي فرستاده.

بعد اومد تو بغلم نشست و دستاش رو انداخت دور گردنم و حالت غمگيني به چشم هاش داد و پرسيد : بابا چرا اسم اونم ساراست.من دوست نداشتم.نمي شد يه نام ديگه پيدا مي كردي؟حالا نمي شد نامش سارا نباشه ؟اونم كجا اليگودرز.هر دومون لريم.

دستي به موهاش كشيدم و پيشانيش رو بوسيدم و با لبخند به اش گفتم:هيچ كس كه جاي تو رو نمي گيره.تو كه عزيز بابايي.تازه خودت كه يادته اين نام رو هردو با هم انتخاب كرديم.

اين رازي بود ميان من و سارا و سكوت كرد.بعد لبخندي زد از بغلم پريد بيرون.كاغذها را از پاكت بيرون كشيدم.سه تا بودند.يك نامه حروفچيني شده به امضاي خانم داودي بود؛نوشته بود كه سارا با معدل ... در كلاس سوم قبول شده است.معدل رو ننوشته بود و يه خط آبي جلوش كشيده بود.برگه دوم نقاشي سارا بود؛خورشيد،دوتا كوه، و خانه اي شيواني كه باز رنگ آميزي اشان نكرده بود.با خودم گفتم ؛يادم باشه تو نامه براش بنويسم كه نقاشي هاش رو رنگ آميزي كنه.يه بسته مدارنگي خوب هم بخرم و براش بفرستم.

برگه سوم نامه سارا بود كه با خط خودش نوشته نشده بود.نه بد خط بود و نه خوش خط ولي خوانا بود؛با رنگي ميان قهوه اي و مشكي _ شايد رنگ جگري_.به گمانم نامه را خانم داودي برايش نوشته بود. نامه زبان كودكانه اي داشت كه گويا خانم داودي هنگام نوشتن برخي جاهايش را تغيير داده بود و نامه دو زبان متفاوت را پيدا كرده بود.نامه را كه خواندم جگرم اتش گرفت.سارا از چيزي نوشته بود كه تا آن لحظه از آن بي خبر بودم.دوباره نامه را برداشتم واز  آغاز خواندم؛

"به نام خدا

با عرض سلام و خسته نباشي خدمت آقاي ....اميدوارم حال شما و خانواده محترمتان خوب باشد.

و حالا كه شما را به ما معرفي كرده اند بسيار از شناخت با شما خوشحالم و من مي خواهم با شما درد دل كنم و مشكلم را بگويم.اگر مي خواهي بداني اسم من چيه؛اسم من سارا رضايي است و دختري روستايي هستم و در روستايي به نام جهانخوش زندگي مي كنم.من هفت سال داشتم كه پاي راستم را بر اثر آتش سوزي سوخت و همه انگشت هاي پايم را از دست دادم و بسيار از درد پايم رنج مي كشم.من حتي نمي توانم كفش بپوشم.من هم دوست دارم مثل دوستانم و همكلاس هايم درست راه بروم و كفش بپوشم.وقتي به مدرسه مي روم بسيار در مقابل دوستانم خجالت مي كشم و با خودم مي گويم خدايا چرا بايد آنها پاي سالم داشته باشند و لي من ندارم.من هم دوست دارم پايم را عمل كنم و مثل همه راه بروم و حتي پدر ندارم و وضعيت خوب هم نداريم كه پايم را عمل كنم و من با يد به پاي همه اين مشكلات بسوزم وبسازم.به خدايي كه مي پرستيد من ديگر بزرگ شده ام و روي بيرون آمدن هم ندارم.به خدا قسم اين نامه را با اشك و آه مي نويسم.تو را به خدا قسمتان مي دهم به ما كمك كنيد و مقداري پول برايم بفرستيد تا بتوانم از اين مشكلات جانسوز نجات يابم من واقعا به كمك شما نيازمندم.من دختري يتيم هستم اگر شما دل من را شاد كنيد خدا هم دل شما را شاد مي كند.اميدوارم كه به من كمك كنيد و ديگر حرفي براي گفتن ندارم.منتظر جواب نامه شما هستم و شمارا به خداي بزرگ مي سپارم.

(خدا حافظ)"

نامه را تا زدم و گذاشتم روي ميز.خانم داودي هم در نامه حروفچيني شده خواسته بود به دلخواه به تهيه سبد افطار خانوار يا لوازم تحرير و كيف مدرسه براي سارا كمك كنم.روي مبل مچاله شده بود و فكر مي كردم براي سارا چه كار مي توان كرد.سارا را چند سالي بود كه مي شناختم.بچه هاي طرح اكرام معرفي اش كرده بودند.هر از گاهي در اندزه توان پولي برايش واريز مي كردم.تا جايي كه از دستم بر مي آمد.گاهي هم كه دستم تنگ مي شد و از پس خودم هم بر نمي آمدم چيزي به سارا نمي رسيد. سارا يك بار برايم نقاشي اش را فرستاده بود.يك بار هم تلفني با هم حرف زده بوديم.اما اين نخستين نامه اي بود كه برايم فرستاده بود.و درست زماني نامه رسيد كه دستانم بسته بود.از يك سو در گروه مجلات همشهري پا در هوا بودم و از يك سو چند ماهي بود كه زندگي را بدون كار دوم و در آمد دوم سر مي كردم؛با كرايه هاي پرداخت نشده و روي هم تلنبار شده و چند بدهي ريز و درشت.باز خدا را سپاس كه صاحبخانه آدم خوبي بود و با شرايط من كنار آمده يا شايد هم در اين شش سالي كه در خانه اش نشسته ام به شيوه پرداخت هاي من عادت كرده است.با اين همه بايد براي سارا كاري مي كردم.كاغذ و قلم برداشتم و نامه اي اميدوارانه برايش نوشتم.همچنين برايش نوشتم كه خدا دوستاني در زمين داردكه ناشناخته اند و كار  آنها اين است كه به بندگان خدا كمك كنند و از مشكلات شان گره گشايي كنند.نوشتم دوستان خدا براي خشنودي خدا به ديگران كمك مي كنند و به دنبال نام و آوازه و سودجويي نيستند.برايش نوشتم همه تلاشم را مي كنم تا يكي از دوستان خدا را پيدا كنم و از او بخواهم به سارا كمك كند.

حالا بايد دنبال دوستان خوب خدا بگردم كه به كمك سارا بيايند.دوستان خوب خدا را كجا ميتوان پيدا كرد.آنها كه شناخته شده نيستند.نام و آوازه اي ندارند.چگونه مي توان به دنبال كساني گشت كه از كمك كردن به ديگران دنبال سود مادي نيستند.سارا از من كمك خواسته بود و حالا من بايد برايش كاري مي كردم.به اين نتيجه رسيدم كه داستان را اينجا بنويسم و از همه دوستانم بخواهم آن را براي ديگر دوستان شان بفرستند.مي دانم كه ما در ميان دوستان مان دوستاني داريم كه دوستان خدا هستند ولي خودمان نمي دانيم.دوستان خدا كافي است بشنوند يا بخوانند كه جايي كسي به كمك نياز دارد.بي درنگ دست به كار مي شوند و كاري را مي كنند كه فرشته ها از انجام آن ناتوانند.شما هم با من همراه شويد و دنبال دوستان خدا بگرديم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 شهریور1388ساعت 12:54  به قلم حمید اسلامی راد  | 

 

اگر عشقي باشدکسي ازعشق برترنيست.عشق در جلو مي رود و ديگراني اگرباشند ازپي اش خواهند آمد.آدمي يا عاشق است يا هوسران. عشق را نمي توان پيش پاي هوس سربريد اما هوس را مي توان پايمال عشق کرد.تا دل درهوس است باید از عشق پرهیزکرد که نه به آن توان رسید و نه ازاین دل توان کند.عشق ازهمه برتراست هم ازعاشق وهم ازمعشوق وبالاترین پله عشق  عاشق عشق بودن است که تنها همین می ماند.عاشق عشق  اگر دراین جهان پیدا شود  جهان را رنگی دیگرخواهد بود و روز روشن تراز بهشت .

پینوشت:اینها که خواندیدتراوشهایی ازاندیشه وآموزه های آزموده روزهای گذران زندگی خویش است پس هر جاکه این سخنها آوردید یادی از نویسنده کنید و بزم می گیرید که تلخی جهان بی عشق را تنها تلخی می سازگارآید

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 مرداد1388ساعت 0:32  به قلم حمید اسلامی راد  | 

کرایک آرلوند شاعر آمریکایی که شیفته آتشفشان ها بود در آخرین آتفشان نوردی خود در گذشت.هنگامی که خبر آن را با ترجمه شعری از او به قلم محسن عمادی در وبلاگش خواندم تنها کاری که از دستم برآمد این بود که حس خود را در قالب کلمات بریزم و شد این سروده کوتاه شاید هم نا تمام:

نشست روی شانه سنگی
واز میان دفتر شعرش
ترانه ای سر داد
برای سرخی آتش
که از منافذ جوشان سنگ قل می زد
+ نوشته شده در  دوشنبه 28 اردیبهشت1388ساعت 11:53  به قلم حمید اسلامی راد  | 

 

 

زندگی ؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 دی1387ساعت 12:15  به قلم حمید اسلامی راد  | 

این روز ها چندان خوشایند نیست.من گرفته  تر از این آسمانم و تنها تر از این خورشید ابر زده.من باریدم و آسمان هم.حالا باید همه آن دشت های کودکی را تنهایی زیر پا بگذارم بدون همبازی کودکی هایم.حالا هر وقت پا به دشت و کوه می گذارم باید به یاد همه خا طرات کودکی اشک بریزم .

برادرم‌ همبازی کودکی هایم پر کشید و رفت و من ماندم و همه یاد های تلخ و شیرین کودکی.حالا غمگین تر و افسرده تر از آنم که بتوانم چیزی بیشتر از این بنویسم.

من داغدار برادرم هستم.علی یک سال و یک ماه از من بزرگتر بود و هفته پیش زندگی را رها کرد و رفت .او تنها ۳۵ سال داشت و حالا پسر بچه ای ۶ ساله از او به یادگار مانده است.

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 آذر1387ساعت 9:3  به قلم حمید اسلامی راد  | 

جاده دو خط موازی بود

من این سو

تو آن سو

من می آمدم به پایان

تو می رفتی به آغاز

در میانه

تو دستی تکان دادی

من کلاهی برداشتم

(این تازه ترین سروده من بود که هنگام پیام گذاشتن برای یکی از دوستان بی درنگ سروده شد )

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 آبان1387ساعت 9:28  به قلم حمید اسلامی راد  | 

بیکار که می شدیم می زدیم به صحرا . راهمان را از کنار رودخانه می گرفتیم و می رفتیم تا جایی که آب ما را به خود می خواند.دمی می نشستیم.نگاهی به خورشید می انداختیم و نگاهی به آب.نفسمان هنوز تازه نشده به آب زده بودیم.از آب که خسته می شدیم روی شن های کنار آب لم می دادیم وچشم هایمان را می بستیم .خورشید تا دلش می خواست نگاه امان می کرد.گاهی سر به سر خورشید می گذاشتیم و در میان شن ها می غلتیدیم.شن ها که به تنمان می چسبید انگار که زره ای سنگی به تن کرده بودیم.خورشید رو ترش می کرد.

تابستان گذشته هوای بچگی ها به سرم زده بود.از خانه بیرون زدیم.جاده زیر پایم نشست تا مرا به رودخانه بکشاند.به رودخانه که رسیدم خورشید نیشخندی زد و روی برگرداند.انگار نه انگار مرا دیده بود.زمین همه رودخانه را سر کشیده بود.شاید هم خورشید شیره جانش را مکیده بود.روی ترش کردم.کودکی ام به خشکسالی خورده بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 مهر1387ساعت 17:59  به قلم حمید اسلامی راد  | 

چيني ها زبانزدي دارند كه مي گويد:

اگر نور در روح وجود داشته باشد،

زيبايي در انسان وجود خواهد داشت.

اگر زيبايي در انسان وجود داشته باشد،

هماهنگي در خانه وجود خواهد داشت.

اگر هماهنگي در خانه وجود داشته باشد،

نظم در ملت وجود خواهد داشت.

اگر نظم در ملت وجود داشته باشد،

صلح در جهان وجود خواهد داشت.

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 شهریور1387ساعت 16:53  به قلم حمید اسلامی راد  | 

نه من كه این خانه هم چشم به راه تو است.ببین "در "هم تا كوچه به پیشواز آمده است و پنچره به خیابان سرك می كشد تا آمدنت را زودتر از دیگران خبر دهد.لبخند خودش را آمده كرده تا خوب به چشمت بیاید و آغوش هم می خواهد كاری كند كه برایت خوشایند باشد.چشم را چه بگویم كه چون همیشه نگران است كه مشتش را باز نكنی.بیا تا كمی دور هم باشیم .

+ نوشته شده در  جمعه 1 شهریور1387ساعت 10:30  به قلم حمید اسلامی راد  | 

پرشده ام ازدلتنگی و شانه ای جستجو می کنم برای گریه.ای کاش بیایی و دلم را به دوش بکشی تا با چشمانم سیرابت کنم.نمی دانی چقدر بی تو شده ام با این که پرم از تو.می خواهم گریه کنم می ترسم باز بگویی مرد که گریه نمی کند.حالا از تو که می نویسم انگشتانم نیز به تپش می افتند.
+ نوشته شده در  سه شنبه 29 مرداد1387ساعت 17:29  به قلم حمید اسلامی راد  | 

هوا برش داشته

و آستینش را خیال بالازدن

شولای سیاهش را به ستاره ها می آویزد

 داسش دندان تیز می کند

 از آن بالا

سرمی خورد

میان گل های سپیده دم

که نوازش های نسیم را رونما گرفته اند

خودش را در آیینه می ریزد

توی دل بازتاب هارا خالی می کند

                                      می لرزاند

با کت و شلواری مشکی که تن می کند

و کرواتی قرمز

حلقه شده دور یقه ای سفید

دسته گلش را که روی میز می گذارد

"بله "ات را

در هوای حنجره

چنگ می زند می قاپد

 خودت را می بینی

در همان آیینه

پیچیده در شولایی سفید

بازو در بازو

به خانه بختت می برد

و در بستر زفاف بی خوابت می کند

------------------------------------------------------

سروده شده در روز چهارشنبه ۲ مردادماه ۱۳۸۷

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 مرداد1387ساعت 23:57  به قلم حمید اسلامی راد  | 

گفت: مگرچه کار می کنید که سختی کار می خواهید.سنگین ترین وزنه ای که بلند می کنید قلم است.

گفتم:اگربلند کردی و پشتت زیرسنگینی اش دوتا نشدآماده ام برای همه سالهای مانده از زندگی ام رایگان بنویسم.

اگرچه این روزها با روندبیمارگونه ایکه در کارروزنامه نگاری پیداشده است که یا خبرنگاران تیزهوش وخوش قلم درروزنامه ها نایاب شده اند ویا اگر هنوز هستند راه نوشتن بر آنها گشوده نیست و همه آن شورو جوش و خروشی که در کار بود فروکش کرده است و روزنامه هارا می توان با یک دستگاه رایانه و پیوند خوردن به اینترنت منتشر کرد و برکار آنان خرده های فراوان می توان گرفت اما دوست دارم به همه آنهایی که دل به پیشه روزنامه نگاری سپرده اند وزندگی و نام خود رابرای آن باخته اند و دلشان برای چاپ روزنامه یا هفته نامه ای حرفه ای با همه فشارهای روانی و بی خوابی ها و بیپ ولی هایش لک زده است روز خبرنگار را شادباش بگویم.این شادباش ویژه برای خبرنگاران رسانه های نوشتاری است که تنها سلاح قلم در دست دارند و با هوش و توانایی خودزیباترین و بهترین خبر ها گزارش ها گفت و گو ها و یاداشت ها را برای خوانندگانشان آماده می کنند بدون این که از جادوی دوربین و میکروفن که هر تازه به دوران رسیده ای را سرمست می کند بهره ببرند.

روزتان خجسته باد

قلمتان روانو اندیشه اتان پویا و پایدار باد

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 مرداد1387ساعت 1:13  به قلم حمید اسلامی راد  |